دلم لک زده برای یه هوای پاییزیه بارونی ... !!!


دلم لک زده برای یه هوای پاییزیه بارونی ... !!!


دیشب حدود ساعت ۱۰:۴۵ شب٬ پشت چراغ قرمز تقاطع نواب و خ آزادی به سمت توحید منتظر سبز شدن چراغ بودم٬
شیشه ماشین پایین بود٬ نمی دونم چرا هدفون سمت چپ رو از گوشم بیرون آورده بودم!
همزمان حواسم به چراغ و موزیک٬ و مثل همیشه غرق در افکار متفاوت بودم!
داشتم به آهنگ دنبال خودت نگرد از از آلبوم جدید رگبار سیاوش قمیشی گوش می کردم
((لای برگای کتابا٬ دنبال خودت نگرد٬ تو غبارا تو سرابا٬ دنبال خودت نگرد٬
گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ٬ زیر آوار نقابا٬ دنبال خودت نگرد٬
باورش کن منه تازه رو خود خود توئه٬ اون غریبه که بلای جون تو شده توئه٬
صورتت برات نقابه٬ خودتو نشون بده٬ اونکه تن می ده به هر نقابی که مده٬ توئه!
گاهی وقتا آینه هم دروغ می گه٬ گاهی وقتا صورتت مال تو نیست !
گاهی حتی توی آینه خودتو٬ اشتباه می گیری با یکی دیگه !))
همینطور که به جلو نگاه می کردم٬ ۲تا بچه دیدم٬ اول فکر کردم که حتماْ گردو یا کبریت می فروشن٬ اما وقتی به ماشین جلویی من رسیدن٬ با کمال تعجب دیدم که بجای کبریت یا گردو یه دستمال دستشونه که شیشه ماشینارو پاک می کنن٬ دیده بودم کسایی رو که سر چهارراه ها شیشه پاک می کنن اما معمولاْ آدم بزرگ بودن نه یه بچه و از اونجایی که این آدم بزرگا که شاید اکثراْ معتاد هستن کمتر کسی بهشون اجازه میده تا دستی به شیشه ماشین بزنن !!! شاید تصورشون بر اینه که اونها این پولو برای خرج مواد عملشون احتیاج دارن! و تصورات دیگر ... !!!
داشتم فکر می کردم که چجوری می تونم منصرفش کنم تا بیخیال شیشه ماشین من بشه !
شاید اگر آدم بزرگ بود و معتاد براحتی با یه کلمه و چند بار اصرار از روی ناراحتی نمیگذاشتم این کارو بکنه٬
اما این یکی یه دختر بچه بود٬ شاید حدود ۱۲-۱۱ سال بیشتر نداشت و یه پسر بچه کوچیکتر از خودش هم همراهش بود که اونهم همین کارو می کرد.
فکر می کردم با همن ! قبل از اینکه به ماشین برسن٬ داشتم فکر می کردم تا کاری بکنم٬ برای اینکه چند ثانیه بیشتر به سبز شدن چراغ نمونده بود و به این نتیجه رسیدم که نه دل اینها رو بشکنم و نه وقتی چراغ سبز می شه٬ ماشین های پشت سرمو کلافه کنم.
دختره قیافش معصومانه بود٬ همزمان به این فکر می کردم که اینها کجا زندگی می کنن و چی می خورن و ... (افکاری که شاید با دیدن اینها برای همه ما پیش میاد)
کیف پولمو برداشتم٬ یه پونصدی درآوردم٬ دختره با یه دست داشت با دستمالش شیشه رو تمیز می کرد که ازش خواستم اینکارو نکنه و از اونجایی که این دختر و پسر دم پنجره ماشین کنار هم وایساده بودن همون موقع اون پونصدی رو دادم به پسره.
چراغ سبز شده بود!
دیدم پسره کلی خوشحاله٬ رو کرد به دختره و گفت: "برو حالشو ببر به من پونصدی داد" و همینطور این کلمه "برو حالشو ببر" رو برای دختره تکرار می کرد٬
داشتم فکر می کردم که این جمله رو کجا شنیدم٬ که یادم اومد تا چند دقیقه پیش که این دوست و همکارم با من بود یه سی دی خریده بود که تو یکی از آهنگ هاش می گفت : با من نموندی٬ برو حالشو ببر! و این جمله برو حالشو ببر رو تکرار می کرد!
و این دوست من هم تا وقتی با من بود به شوخی هی این جمله رو تکرار می کرد.
اما نمی دونم چرا اونجا دوباره باید این جمله رو اون پسرک دوباره می گفت٬ شاید قبلاْ اونهم این موزیک رو گوش کرده بود !!!
شاید من باید تکه ای از اون آهنگ رو گوش می کردم تا سر این چهارراه این اتفاق بیوفته و بدونم که من باید اینجا می بودم و همه چیز درسته ! در واقع یه نشونی از اتفاقاتی که داره میوفته و اینکه بدونی که درسته که اینجایی ... !!!
دیدم دختره پریشون شد٬ حالش گرفته شد٬
یه نیگا به من می کرد٬ یه نیگا به پسره! تازه اینجا فهمیدم که اینا با هم توی این کار رقیبن !!!
کار پسره با تکرار اون جمله رفته بود رو مخم !!! دختره شروع کرد به من گفتن که یه پونصدی هم به من بده !!!
دیدم پسره همینطور داره تکرار می کنه "برو حالشو ببر"
چراغ سبز شده بود و نگران ماشین های پشت سرم بودم !
که خیلی سریع دوباره کیفمو برداشتم و یه هزاری دادم به دختره!
دختره کلی خوشحال شد !
رو کرد به پسره گفت : "حالا برو حالشو ببر"
پسرک انگاری که بدجور کنف شده باشه٬ به من گفت یه هزاری هم به من بده !
منم همینطور که ماشیون تو دنده گذاشتم و همزمان ترمز دستی رو خواباندم! بهش گفتم : برو پی کارت
داشتم کلاچ رو آروم آروم میاوردم بالا تا حرکت کنم که دخترک بهم گفت : خدا خیرت بده !!!
این حرفش به تمام وجودم نشست !
انگار که از ته دلش گفته باشه٬ انگار که اون لحظه اینکه خدا خیرت بده رو با تمام وجود خواسته باشه !
اینقدر این جمله و تمام اون اتفاق تو ذهنم تکرار شد که ناخودآگاه اشکم سرازیر شد !
حتی دیگه آهنگی که از موبایل داشت تو هدفون پخش می شد رو نمی شندیم !
فکر می کردم شاید باید این اتفاق می افتاد و من به درستی در اون زمان اونجا بودم ... !!!

یه چیز خالی٬ تاریک٬ که هرچی سعی می کنی ببینیش نمی شه ... !!!
هیچیو نمی تونی ببینی ... !!!
یه موقع هایی احساس می کنم یکی مواظب منه ... !!!
و وقتی به اتفاقات که افتاده فکر می کنم، می بینم که مثل اينكه واقعاْ اينطوريه و اين اتفاقات در بعضي مواقع بدون اينكه خودم احساس كنم توسط کسی هدايت شده بوده، مثل اينكه كسي به همه افرادي كه مي شناسي رشوه داده تا كاري كه اون مي خواد بكنن و اصلاْ به حرفات توجهي نكنن و چیزی که تو می خوای انجام نشه! که می مونی که واقعاْ اینها خودشونن یا یکی دیگه ؟؟! (چون این دفعه حرفهاشون با همیشه فرق می کنه)
هرچي سعي مي كني اوضاع اونطوري بشه كه مي خواي و فكر مي كني که بهتره، اما نميشه ... !!!
ديگه واقعاْ عقلت به جايي قد نمي ده، هرچي فكر مي كني مي بيني همه چيز و همه راهو امتحان كردي، اما نشد كه نشد ... !!!
فكر مي كني كه چه بد شد به چيزي كه مي خواستي يا جايي كه بايد نرسيدي !!!
اما بعد از مدت ها با بروز اتفاقات جديد، مي بيني كه شاید چه خوب شد كه اون اتفاقي كه مي خواستي نيفتاده ... !!! و چه خوب كه امروز مي توني از فرصت هاي جديد استفاده كني، فرصت هايي كه طوري به نظر مي رسن كه انگار از اول براي تو بايد اتفاق مي افتادن، ... !!! (واقعاْ ؟؟؟)
راجع به چيزي كه فكر مي كني و نمي توني حرفي در موردش بزني، بدون اينكه بخواي، بدون اينكه دیگران متوجه فكر تو در مورد اون اتفاق باشن، حرف مي زنن و مي بيني كه٬ یه نفر که نمی بینیش انگار مي خواد كه تو اين موضوع رو بيان كني، اما اين اتفاقات چه جوري پيش مياد و كي ميخواد،نمي دونم !!!
وقتی اتفاق می افتن عجیب به نظر میان ... !!!
و وقتی احساس می کنی اینها همه به هم مربوط بوده و یکسری اتفاقات خود به خود راه خودشونو طی کردن و به جایی رسیدی که باید می رسیدی٬ و اتفاقاتی که هیچ کدوم به هم ربطی نداشتن٬ به هم مرتبط می شن٬ احساس خوبی بهت دست می ده٬ احساسی که فکر می کنی تنها نیستی و یه نفر مثل یه سایه کنارت هست و ... !!!
اتفاقاتي كه انگار همه چيزشون به هم پيوسته است، همشون يه جوري به هم مربوط مي شن و كسي مي خواد بهت بفهمونه كه داري چيكار مي كني و بايد چيكار كني !
مي رسي به اينجا كه مي بيني كجا مي بودي و كجا هستي و كجا بايد باشی ... !!!
(همش يه ... !!!)
.
.
.