تبليغاتX
هر چی که دوست داری اسمشو بذار

هر چی که دوست داری اسمشو بذار

 

یه چیز خالی٬ تاریک٬ که هرچی سعی می کنی ببینیش نمی شه ... !!!
هیچیو نمی تونی ببینی ... !!!

یه موقع هایی احساس می کنم یکی مواظب منه ... !!!

و وقتی به اتفاقات که افتاده فکر می کنم، می بینم که مثل اينكه واقعاْ اينطوريه و اين اتفاقات در بعضي مواقع بدون اينكه خودم احساس كنم توسط کسی هدايت شده بوده، مثل اينكه كسي به همه افرادي كه           مي شناسي رشوه داده تا كاري كه اون مي خواد بكنن و اصلاْ به حرفات توجهي نكنن و چیزی که تو می خوای انجام نشه!  که می مونی که واقعاْ اینها خودشونن یا یکی دیگه ؟؟! (چون این دفعه حرفهاشون با همیشه فرق می کنه)

هرچي سعي مي كني اوضاع اونطوري بشه كه مي خواي و فكر مي كني که بهتره، اما نميشه ... !!!
ديگه واقعاْ عقلت به جايي قد نمي ده، هرچي فكر مي كني مي بيني همه چيز و همه راهو امتحان كردي، اما نشد كه نشد ... !!!

فكر مي كني كه چه بد شد به چيزي كه مي خواستي يا جايي كه بايد نرسيدي !!!

اما بعد از مدت ها با بروز اتفاقات جديد، مي بيني كه شاید چه خوب شد كه اون اتفاقي كه مي خواستي نيفتاده ... !!! و چه خوب كه امروز مي توني از فرصت هاي جديد استفاده كني، فرصت هايي كه طوري به نظر مي رسن كه انگار از اول براي تو بايد اتفاق مي افتادن، ... !!! (واقعاْ ؟؟؟)

راجع به چيزي كه فكر مي كني و نمي توني حرفي در موردش بزني، بدون اينكه بخواي، بدون اينكه دیگران متوجه فكر تو در مورد اون اتفاق باشن، حرف مي زنن و مي بيني كه٬  یه نفر که نمی بینیش انگار مي خواد كه تو اين موضوع رو بيان كني، اما اين اتفاقات چه جوري پيش مياد و كي ميخواد،نمي دونم !!!

وقتی اتفاق می افتن عجیب به نظر میان ... !!!

و وقتی احساس می کنی اینها همه به هم مربوط بوده و یکسری اتفاقات خود به خود راه خودشونو طی کردن و به جایی رسیدی که باید می رسیدی٬  و اتفاقاتی که هیچ کدوم به هم ربطی نداشتن٬ به هم مرتبط      می شن٬ احساس خوبی بهت دست می ده٬ احساسی که فکر می کنی تنها نیستی و یه نفر مثل یه سایه کنارت هست و ... !!!

اتفاقاتي كه انگار همه چيزشون به هم پيوسته است، همشون يه جوري به هم مربوط مي شن و كسي مي خواد بهت بفهمونه كه داري چيكار مي كني و بايد چيكار كني !

مي رسي به اينجا كه مي بيني كجا مي بودي و كجا هستي و كجا بايد باشی ... !!!

(همش يه ... !!!)

.

.

.

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت8:0 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد !!!


برای از انسانها به این نتیجه می رسند که بهترین چیز در زندگی٬ شادی است٬ برخی دیگر رنج را بکار می برند٬ اما بیشتر انسانها هیچ یک را بر خود روا نمی دارند: پس به هیچ چیز نمی رسند و فقط از میان زندگی می گذرند.

درد می تواند آفریننده باشد.
صریح باشیم و ماجرای خودمان را تجزیه و تحلیل کنیم.
بخاطر تو بسیار رنج کشیده ام٬ اما برکت این ماجرا این بود که درون خود چیزهایی را کشف کردم که با آنها٬ دست کم از هستی خود آگاه شدم ... !!!


هر عشق٬ همواره عظیم ترین و مهم ترین عشق جهان است. عشق چیزی همچون یک کلوچه نیست که بتوانیم به قطعات بزرگ و کوچک تقسیمش کنیم٬

فقط یکی٬ و سراسر عشق ... !!!

عشق چیزی است که بیش تر از هرچیزی داشتنش را دوست داریم٬ و بیشتر از هرچیزی دادنش را دوست داریم.
و هیچ کس در نمی یابد که عشق٬ همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود.


+نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت11:43 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

خسته ام از لبخند اجباری
خسته ام از حرف های تکراری
خسته از خواب فراموشی٬ زندگی با وهم بیداری

این همه عشق های کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سر انجام٬ گم شدن تو فصل طوفانی

حقیقت پیش روم بود٬ ولی باور نمی کردیم
همینه روز روشن هم٬ پی خورشید می گردیم

نشستیم روبروی هم٬ تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن٬ نه با گفتن٬ به قلب لحظه راهی نیست

من و تو گم شدیم انگار٬ تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت٬ همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو می گیریم٬ تو اشک گریه آخر
تو دریای ترک خورده٬ میون موج خاکستر

 

+نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت5:51 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

      هرکس زندگی خودش را دارد. به بهترین شکلی که می توانیم٬ زندگی مان را سامان می بخشیم٬ آرمانی نیست٬ اما می توانیم هم زیستی کنیم.
اما چیزی کم است... ٬ همیشه چیزی کم است.
باید به دیگران کمک کنیم تا هرکس به دلیل وجود خودش بیندیشد. داستانهایی بگوییم که معنایی ندارد٬ دنبال حقایقی برویم که در روش معمول درک واقعیت نمی گنجد.

دانته در کمدی الهی می گوید: آن گاه که انسان به عشق راستین اجازه ظهور دهد٬ آن ساختارهای نهادینه ی پیشین نابود می شود و توازن هرچه درست و حقیقت می پنداشتیم٬ بر هم می خورد.
جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد ... پیش از آن٬ زندگی می کنیم٬ با این خیال که عشق را می شناسیم٬ اما شهامتش را نداریم تا آنطور که هست٬ با آن روبرو شویم.

عشق نیرویی وحشی است. اگر بکوشیم مهارش کنیم٬ نابودمان می کند. اگر بخواهیم اسیرش کنیم٬ ما را به بردگی می کشاند. اگر سعی کنیم آن را بفهمیم٬ در سرگشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد٬ تا ما را به خدا و به هم نزدیک تر کند.

و اما باز٬ اینطور که امروز عشق می ورزیم٬ برای هر دقیقه آرامش٬ باید یک ساعت اضطراب بکشیم ... !!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت9:10 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم٬ می میرم !!!

می شه فردا صبح دیگه از خواب بیدار نشم٬ برای همیشه ؟!؟!؟

+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت9:34 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

زندگی٬ مسخره ... !!!

همواره اعتقاد داشته ام که چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه٬ دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند.
درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم٬ زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید.
از آن لحظه به بعد٬ حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده است٬ یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم.


 

+نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت1:22 قبل از ظهرتوسط ... | |

 

یه کاری کن که می تونی٬ یه خونه شو تو ویرونی

                                                        از این بیشتر نپرس از عشق٬ نمی دونم٬ نمی دونی

تو این تبیین دل مرده٬ کسی اشکاشو نشمرده

                                                         کجا دیدی که تنهایی غم هاشو با خودش برده ؟؟؟

یه کاری کن از این بیشتر نیوفتم تو غم آخر

                                                         نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر

نگو دوره٬ نگو دیره٬ نگو این قصه دلگیره !

                                                        یه عمری رفته از دستم٬ نیای٬ عشق تو می میره !!!

 

 

+نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت10:57 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

وداع ؟

همیشه از خداحافظی و وداع و ... که طورین که انگار دیگه اون شخص رو نخواهی دید٬ دلگیر می شم !
انگار دنیا رو دارن ازم می گیرن ! انگار که دیگه اون آدم تو دنیای من نیست و فقط خاطرات ... !
دلم 

فکر می کنی می شه بدون در نظر گرفتن گذشته ! به فکر یه دنیای جدید بود ؟
وقتی یه دوران تموم میشه٬ دیگه گذشته ! حتی گذشته ای که ۱ روز پیش اتفاق افتاده دیگه وجود نداره٬ پس چرا درموردش حرف بزنیم و در برخورد و حرفمون از جریانات و اتفاقات گذشته تاثیر بگیریم ؟؟؟
می تونی بدون در نظر گرفتن گذشته در مورد آینده فکر کنی ؟ تصمیم بگیر٬ تو باید بگی !
بگو . . .
فکر می کنم اتفاقات گذشته کم کم باعث بروز مشکل شده !

خسته کننده است٬ دیوانه کننده است !
چرا خیلی از اتفاقات به سمت منفی شدن پیش میرن و همه دنیا دست به دست هم می دن تا اتفاقی که می خوای نیوفته !
اما چرا بعضی دیگر از آنها که تقریباْ بعد از خراب شدن همه چیز٬ اتفاق می افتند٬ طوری هستند که انگار دست دیگری (غیب) این ماجرا را کنترل می کند ؟؟؟

با آمدنت فريبم دادي

            يا با رفتنت ؟

كاش تو را هرگز نمي ديدم

تا هميشه سراغت را

              از فرشتگان مي گرفتم

تا تلخ ترين شعرم را هرگز

در گوش خدا نمي خواندم

 

كاش تو را هرگز نمي ديدم

آن وقت

           نه بغضي در گلويم بود

          نه اين دل شدگي

          و نه مشتي شعر

+نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت10:38 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

از همون اول می دیدم

که تو بغض من نبودی

تورو با خودم می دیدم

اما تو یه سایه بودی

تو نگات عشقی ندیدم

که بشه بخاطرش مرد

که به خودخواهی محضت

مثل زالو دلمو خورد .

 شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعنی همين!
 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد شاگرد را پرسید که چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

 

+نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت5:34 بعد از ظهرتوسط ... | |

 

هربار كه دو عاشق با هم ملاقات مي كنند، در حقيقت چهار آوايند كه سخن مي گويند. دوتا از آنها كه مرئي اند، رابطه اي متفاوت از دو آوايي دارند كه نامرئي اند.
شايد دو آواي مرئي، مشغول بحثي خشونت بار در زمينه مسايل مادي باشند، اما ارواح آنها در صلحند و آرزو دارند به هم نزديكتر شوند.

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است٬ هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگی چه سبک می شود٬ و شب چه پر ترانه٬ آنگاه که به همه عشق می ورزیم و اعتماد داریم.
آنگاه٬ همه چیز سبک تر می شود و ترانه ها از میان تاریکی بر می خیزند.

براي اينكه شور و عشق اوليه زنده بماند، بخشي از اوقات هر كسي بايد فقط به خود او تعلق داشته باشد. هيچ كدام از ما، آنقدر خردمند نيست كه بتواند تصميمي متداخل در زندگي ديگري بگيرد.

كافي است فقط به يك قانون توجه شود - صداقت - و همه چيز دقيقاً همچون يك رؤيا خواهد بود... !!!

واقعاْ؟؟؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت11:30 قبل از ظهرتوسط ... | |